|
اللهم وال من والاه من عاداه و انصر من نصر و اخذل من خذله...
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 17:40  توسط شیما الله بیگی
|
حدیث «مدینة العلم» یکی دیگر از مناقب مخصوص امام علی علیه السلام و از احادیث «متواتر» است که حضرت رسول اکرم در حق آن حضرت فرمود: انا مدینة العلم و علیٌّ بابها، فمن اراد العلم، فلیأت الباب ؛ «من شهر علم هستم و دروازه آن شهر، علی بن ابیطالب است، هر کس علم بخواهد به دروازه شهر بیاید.»(1) منظور رسول خدا از این حدیث آن است که: من علم خود را به علی بن ابیطالب علیه السلام منتقل کردهام، و علوم من در وجود وی متمرکز است، و من در او خلاصه میشوم،اگر برای دانستن علوم به امام علی علیه السلام مراجعه کنید، مانند آنست که به من مراجعه کردهاید. خواه در زندگی من و یا بعد از مرگم باشد، مخصوصاً این روایت بیشتر به دوران رحلت رسول خدا مربوط میشود که علی بن ابیطالب علیه السلام را به صورت یک پناهگاه علمی برای امت اسلامی معرفی فرمود. در بسیاری از روایات آمده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله بارها با علی خلوت میکرد و سخن می گفتند . از حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام پرسیدند: رسول خدا چه چیز به شما بخشیده است؟ فرمود: علّمنی الف بابٍ من العلم، فتح لی من کلّ بابٍ الف بابٍ . (2) «هزار نوع علم به من آموخت که از هر نوع آن هزار علم دیگر بر من مکشوف گردید.»
پینوشتها: 1- ارشاد مفید، ص 15/ بحارالانوار، ج 40، ص 200، بطور مشروح آورده / مستدرک حاکم، ج3، ص 126، از ابن عباس و جابر بن عبدالله / تذکرة سبط ابن جوزی، ص 51. 2- ارشاد مفید، ص 15/ بحارالانوار، ج 40، ص 213 – 21
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 17:22  توسط شیما الله بیگی
|
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 17:14  توسط شیما الله بیگی
|
غدیر در قرآن ۱ آیهی تبلیغ؛ سورهی مائده، آیه ی ۶۷
«یا ایها الرسول! بلّغ ما انزل الیک من ربّک، و ان لم تفعل، فما بلّغت رسالته، و الله یعصمک من النّاس...». «ای فرستاده! برسان آنچه را از پروردگارت به تو نازل شده، و اگر نکنی پیامش را نرساندهای، و خدا نگه میداردت از گزند مردم...». زمان، مکان و شأن نزول آیه ی تبلیغ:پیش از ظهر روز هجده ذی حجهی سال دهم هجری، آنَک که پیامبر (ص) به غدیر رسید. پنج ساعت از روز گذشته بود که جبریل این آیت ربانی را آورد و گفت: «ای محمد! خداوند سلام میرساندت و میگویدت: «ای فرستاده! برسان آنچه را از پروردگارت بر تو نازل شده» دربارهی علی «و اگر نکردی، پیامش را نرسانده ای...». حاجیان که یکصد هزار یا بیشتر بودند، جلو دارانشان نزدیک جُحفه بودند، جبریل فرمودش تا پیش رفتگانشان را برگرداند و پسماندگانشان را در آن جا نگهدارد و علی را به راهنمایی مردم بگمارد و آنچه را خداوند دربارهی او نازل کرده به آنان برساند، و آگاهش کرد که خداوند او را از گزند مردم نگه میدارد.
شأن نزول آیه ی تبلیغ در احادیث اهل سنت: ابو جعفر محمد پسر جریر طبری (م 310هـ) در کتاب الولایة به سندش از زید پسر ارقم میگوید: «چون پیامبر(ص) در بازگشت از حجة الوداع به غدیر خُم رسید، ظهر هنگام بود و هوا بسیار گرم. دستور داد تا زیر درختان کهن سال را بروبند و جاروب کردند. ندای نماز جماعت داد؛ گرد آمدیم. خطبه خواند و فرود: «خداوند بر من نازل کرد که: «آنچه را بر تو از پروردگارت نازل شده برسان، اگر نکردی پیامش را نرسانده ای و خدا از گزند مردم نگه میداردت». جبریل از سوی پروردگارم مرا فرمود که در این جایگاه برخیزم و سیاه و سفید را آگاه سازم که علی بن ابی طالب، برادرم و وصیام و جانشینم و راهبر پس از من است. از جبریل خواستم که پروردگارم مرا از این مهم معاف کند چرا که میدانستم پذیرندگانِ این مهم اندکند و آزار دهندگان و سرزنشگرانم بسیار، چرا که علی هماره همراهم بوده و من هماره با او بودهام، تا آنجا که مرا "گوشی" نام نهادند [این نامی بود كه مشركان و كفر برای دستاندازی پیامبر بر او گذاشته بودند چون او را زود باور میدانستند] و خداوند فرمود «و از آنان کسانی هستند که پیامبر را میآزارند و میگویند او زود باور است، بگو زود باور برایتان بهتر است...»(1) اگر میخواهی، نامشان برم و نشانشان دهم ، ولی با پوشاندنشان لطف کردم. لذا خداوند راضی نشد مگر به رساندن پیامش در بارهی علی. پس بدانید ای مردم! که خداوند او را برای شما ولی و امام گماشت، و طاعت او را بر هر یک واجب ساخت، فرمان او جاری و سخن او روا، هر که نسازدش ملعون است و هر که سازدش مرحوم، بشنوید و فرمان برید که خداوند مولای شماست، و علی امام شما، سپس امامت در فرزندانم از نسل اوست تا رستخیز، حلالی نیست جز آنچه را خدا و فرستادهاش حلال کردهاند و حرامی نیست جز آنچه را خدا و فرستادهاش حرام کرده اند. دانشی نیست مگر که خداوند آن را در من گرد آورد و من به علی منتقل کردهام، پس از او ره گم نکنید و از او دست برندارید، اوست کسی که به حق ره نماید و به حق عمل کند، هر که او را انکار کند خدا هرگز توبهاش را نپذیرد و هرگز او را نیامرزد و بر خداست که حتماً چنان کند و کیفر دهدش کیفری سخت و جاودانه. علی پس از من تا آنَک که روزی فرو آید و خلقی باقی باشد برترین مردم است، هر که نسازدش ملعون است، سخنم سخن جبریل است و سخن جبریل سخن خداوند، پس هر کسی بنگرد برای فردا چه پیش هشته. محکمات قرآن را دریابید و متشابهات آن را پی نگیرید، که هرگز آن را برایتان تفسیر نکند جز این کسی که من دستش را گرفتهام و بازویش را چسبیدهام. آگاهتان میکنم که: هر که را مولای اویم این علی مولای اوست، ولایت او از سوی خداست که بر من نازل فرمود. هان که ادا کردم، هان که رساندم، هان که شنواندم، هان که روشن ساختم. پس از من رهبری مؤمنان بر هیچ کس جز او روا نیست». سپس علی را بالا کشید تا آنجا که پای علی به زانوی پیامبر(ص) رسید و فرمود: «ای مردم! این برادرم، وصیام و در بردارندهی دانشم و جانشینم بر هر که به من ایمان آورده، و بر تفسیر کتاب پروردگارم» و بنا به روایتی: «خدایای! دوست بدار هر که را دوست داردَش و دشمن باش هر که را دشمنی ورزدش و نفرین کن هر که را انکار کندش و خشم کن بر هر که حقش را انکار نماید. خدای! به هنگام بیان این سخنان دربارهی علی، نازل فرمودی که: «امروز دینتان را برایتان کامل کردم» به امامت علی، پس هر که به او اقتدا نکند و به کسانی از فرزندانم که از نسل اویند تا رستخیز، آنان که کردههاشان تباه شود و جاودانه در دوزخند...».
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 17:8  توسط شیما الله بیگی
|
![]() شخصی یهودی خدمت حضرت علی علیه السلام رسید وقتی اخلاق و نورانیت امام را دید، و سوالاتی را مطرح کرد و پاسخ روشن شنید، در حالی که مجذوب شده بود، پرسید: اَفَنَبِیٌّ أنتَ؟ ؛ آیا تو پیامبری؟ حضرت در پاسخ او فرمود: " وَیلَکَ اِنّما أنا عَبدٌ مِن عَبید مُحمد (صلی الله علیه و آله و سلم) ؛ «وای بر تو، همانا من بندهای از بندگان محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) میباشم.» (۱) پینوشت: ۱- اصول کافی، ج 1، ص 70 (معرب)
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 17:5  توسط شیما الله بیگی
|
فضائل امیرالمؤمنین نزد اهل سنت ![]() چگونه میشود پیرمردی با 85 سال سن که تمام عمر خود را در جلسات بحث و فحص گذرانده و بزرگترین کتب علمی روزگار خود را تألیف نموده است، و مورد تمجید و ستایش هر عالم و دانشمندی در زمان خود بوده، توسط عدهای کم خرد مورد ضرب و شتم قرار گیرد و در بستر مرگ بیافتد؟!! مردی که یکی از بزرگان علم حدیث و مؤلف یکی از کتبی است که بخش اعظم مسلمانان جهان احادیث نبوی خود را از آن میآموزند و در عبادت خداوند از دست نوشته او بهره میبرند. درباره او گفتهاند: «ابو عبدالرحمن در روزگار خود در مصر آگاهترین همه اساتید بود و در شناخت احادیث سره از ناسره و دانش رجال سرآمد همگان بود. تلاش بیوقفه در عبادت شبانه روزی، مواظبت بر حج و جهاد، احیای سنت و دوری از همنشینی با سلاطین از خصائص این دانشمند اهل سنت به شمار میرود.» ابو عبدالرحمن احمدبن شعیب نسایی در 215 هجری قمری در نساء خراسان متولد شد، وی صاحب کتاب سنن نسایی یکی از سنن اربعه اهل سنت میباشد که به سال 303 بر اثر ضرب و شتم شامیان به بستر افتاد و پس از مدتی رحلت کرد. در اینجا داستانی با الهام از این وقایع و احادیثی که به تأیید تمامی اهل سنت در کتابش در فضائل اهلبیت آورده است، روایت میشود: در رمله او را یافتم: شهری کوچک در سرزمین فلسطین. حوالی سال 303 بود و از شروع خلافت آل عباس سالها میگذشت. گفته بودند مصر را ترک کرده و به شام رفته است، به دمشق. با این که مصر سرزمین خوبی بود و جلسات و فعالیتهای علمی در آنجا رونق داشت، نمیدانستم چطور شده که مصر را رها نموده بود؟ و حالا چگونه از رمله سر درآورده؟ آن هم با بدنی مجروح و روحی خسته. میخواستم از او بپرسم که در دمشق چه بر سر او آوردهاند؟ هنگامی که وارد اتاق شدم، پیرمرد را دیدم که در بستر نشسته و محاسن سفیدش را شانه میکند ... او را میشناختم. روزگاری در مصر در جلسات علمیش شرکت کرده بودم و از همان زمان شیفته حقیقتجویی و روحیه محکم و استوارش شده بودم. نمیدانم مرا به یاد آورد یا نه ولی بسیار اکرامم نمود... . هنگامی که سخن میگفت به سوی پنجره کوچک اتاق مینگریست و سالهای درخشان گذشته به سرعت از جلوی چشمانش میگذشت. میگفت که فکر نمیکرده این مردم چنین در جهالت خود پافشاری کنند. با خود گفته بود که این شامیها از فضائل علی (علیه السلام) بیخبرند و اگر بدانند که پیامبر چهها در فضائل او گفته است، حتماً دیگر نسبت به او در دل کینه نخواهند انباشت... ولی افسوس ... . - «سرنوشت من در دمشق رقم خورده بود. در آنجا ناآگاهان کینهورز نسبت به علی علیه السلام فراوان بودند. من کتاب خصائص امیرالمؤمنین علی را نوشتم تا شاید خداوند آنان را بر اثر این کتاب هدایت کند.» گفتم: «آیا در رفتار و گفتارشان تغییری ایجاد شد؟ یا این که آن احادیث را نمیپذیرفتند؟» لبخند تلخی زد و گفت: «کتاب به قدری محکم و مستند بود، که کسی توان مقابله با آن را نداشت. هر حدیثی با ذکر تمامی روات مستقیماً به صحابه میرسید. اصحابی که سخن را از لبان پیامبر شنیده بودند و مورد اعتماد همه علمای مسلمان قرار داشتند. ولی این شامیان تاب تحمل آن سخنان نورانی را نداشتند. گوششان نمیتوانست بشنود و سینههایشان قفل بود. مخصوصاً درباره معاویه هیچ اهانتی را نمیپذیرفتند.» گفتم: «چه اهانتی؟! مگر در کتابت درباره معاویه چه نوشته بودید؟» گفت: «میخواهی عینا برایت نقل کنم؟» من مشتاق بودم بشنوم. خواست کتابش را از گوشه اتاق بیاورم. کتاب را در دست گرفت و پس از کمی تورق نفسی کشید و شروع به ذکر راویان حدیث کرد، تا این که گفت: «... از حنظله بن خویلد که میگوید: نزد معاویه بودم (در جنگ صفین) دو نفر، سر بریده عمار یاسر را آوردند و با یکدیگر نزاع میکردند و هر کدام میگفت: من او را کشتم. عبدالله بن عمرو العاص (آنجا بود) گفت: یکی از شما باید برای دیگری خود را از این لکه ننگ پاک کند، چون از رسول خدا شنیدم که فرمود: گروه ستمگر سرکش او را خواهند کشت.» ![]() من متعجب شدم. پرسیدم: «آیا این احادیث را مردم شام رد میکردند؟» گفت: «نمیتوانستند چنین کنند. سندش قوی است و فقط از یک شخص نقل نشده است. از چند طریق احادیث مشابهی وجود دارد، که من در کتابم آوردهام.» ... نفس عمیقی کشید و ادامه داد: «این همه ماجرا نبود، بلکه فضائل و ستایشهای بزرگی که پیامبر از امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) داشته است، به قدری برایشان غیرقابل تحمل بود که من گاهی شک میکردم که برخی توانسته باشند کتاب را تا به انتها بخوانند. میگفتند تو که کتابی در خصائص علی نوشتهای ... چرا کتابی هم در فضائل معاویه نمینویسی؟» گفتم : «چه پاسخی دادید؟ مگر چنین احادیثی وجود دارد؟» گفت: «آنها میخواستند من هم مانند خیلیهای دیگر از پیش خودم نعوذبالله حدیث ببافم. والله که چنین کاری از عهده من خارج بود. من مسلمانم و میخواهم تسلیم امر پیامبرم باشم نه آن که به او دروغ ببندم. اگر چنین کاری میکردم چگونه در روز حشر به چهره سید و مولایم مینگرستم ...» بغض توان ادامه سخن را از او گرفت. ولی به سختی ادامه داد: «به ایشان گفتم که درباره معاویه چه بگویم جز این حدیث که پیامبر فرمود: خدایا هرگز شکمش را سیر مکن. ... آنها تاب تحمل این سخن را نداشتند و به من حملهور شدند ... .» دیگر نتوانست ادامه دهد و بغضش ترکید. تعصب و جمود، این مردمان را به موجوداتی تبدیل کرده بود که بسیار از انسانیت فاصله گرفته بودند. آنها پس از پافشاری نسائی در سخنش او را به طرز وحشیانهای به کتک گرفته و زمینگیرش کرده بودند. با خود زمزمه کردم: ان تحسب انّ اکثرهم یسمعون او یعقلون، ان هم إلّا کالأنعام بل هم اضلّ سبیلا. آیه را شنید و با چشمهای اشک آلودش لبخندی زد. برای این که موضوع را عوض کنم، گفتم: «بیشتر از کتاب خصائص امیرالمؤمنین علی برایم بگویید.» خوشحال شد و گفت: «این احادیث به قدری گسترده و گوناگوناند که نمیدانم از کجایش شروع کنم و کدام را برایت نقل کنم ... میدانی که منزلت علی(علیه السلام) از نظر پیامبر در مقایسه با دیگران چگونه بوده است؟» گفتم: «برایم بگویید.» شروع به خواندن کرد: «ابی عبیده میگوید: خیبر در محاصره ما بود، ابوبکر پرچم را گرفت، ولی پیروزی نصیبش نشد، فردا عمر پرچم را گرفت، وی نیز برگشت و باز پیروزی نصیبش نشد، مردم در آن روز به رنج و سختی گرفتار بودند. پس رسول خدا صلی الله علیه (و آله) و سلم فرمود: فردا پرچمم را به دست مردی میسپارم که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند، وی برنمیگردد مگر آن که پیروزی نصیبش شود. ما شب با آرامش خاطر خوابیدیم با این امید که فردا روز پیروزی است، پس صبح فردا، پیامبر خدا نماز گزاردند و بعد از نماز برخاستند و پرچم را طلبیدند و مردم در صفهایشان بودند. هیچ کس از یاران خاص رسول خدا نبود جز آن که امیدوار بود پرچم به او سپرده شود. پس علی بن ابی طالب(علیه السلام) را فرا خواند در حالی که او چشم درد داشت. بر چشمش دست مالید و پرچم را به دست او سپرد و خداوند فتح و پیروزی را نصیب وی کرد ... میخواهی باز هم بشنوی؟ میدانی که پیامبر نسبت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) را با خود چگونه میدانست؟» گفتم: «مگر علی، پسرعموی ایشان نبود؟» گفت: «برادر! علی برادر پیامبر خدا بود. بارها او را به عنوان برادر نام میبرد و همواره میگفت علی از من است و من از علیم و او ولی و پیشوای هر مؤمنی بعد از من است. خود امیرالمؤمنین علی ]علیه السلام[ هم این موضوع را گفته است؛ گوش کن: ابو سلیمان جُهَنی میگوید: شنیدم علی بر فراز منبر فرمود: من بنده خدا، برادر رسول خدا صلی الله علیه (و آله) و سلم هستم هیچ کس غیر از من این ادعا را نمیکند جز آن که دروغگوی افترا زننده است. مردی با ریشخند گفت: من بنده خدا و برادر رسول خدا هستم! در این هنگام گلویش گرفت و خفه شد، پس برگرفته (و از مجلس بیرونش بردند. ) خندید... و من هم همراه او خندیدم. ادامه داد: «رابطه برادری علی با رسول الله یک رابطه خاص بود. چنانکه پیامبر بارها به او میفرماید: ای علی، تو برای من به منزله هارون برای موسی هستی، جز آن که پیغمبری پس از من نخواهد بود. این سخن از طرق مختلف از پیامبر نقل شده است، که من 20 طریق را در کتابم آوردهام.» گفتم: «اگر منزلت علی(علیه السلام) نسبت به پیامبر مثل هارون به موسی باشد، پس همانطور که هارون جانشین موسی بود، علی نیز بهترین جانشین برای پیامبر به حساب میآید. آیا پیامبر هیچگاه به این موضوع اشاره فرموده است؟» چشمانش درخشید و با خوشحالی گفت: «بله، بله، بارها او را مولا و ولی مؤمنان پس از خود معرفی کرده بود... .» با هیجان پرسیدم: «واقعاً؟! مرا از شنیدن آن احادیث محروم نکنید.» گفت: «پیامبر پیش از آن که علی را به عنوان مولای پس از خود معرفی کند، خانواده خود را همسنگ و همتراز کتاب خدا قرار میدهد. زید بن ارقم میگوید: چون رسول خدا صلی الله علیه (و آله) از حجة الوداع بازگشت در غدیر خم فرود آمد و دستور داد در آن مکان که درختانی بزرگ و پر شاخه بود، جاروب زنند سپس فرمود: گویی فرا خوانده شدم، پس اجابت کردم (کنایه از این که وفات من نزدیک است) من در میان شما دو چیز گرانبها(سنگین) میگذارم: یکی از دیگری بزرگتر است. کتاب خدا و عترت و اهلبیتم، پس بنگرید پس از من درباره آن دو چگونه رفتار میکنید. سپس فرمود: هر کس من ولی اویم پس علی ولی اوست. خداوندا، هر کس او را دوست دارد دوست بدار، و هر کس او را دشمن دارد دشمن دار. ... از طرق دیگری هم همین جمله من کنت مولاه فهذا علی مولاه نقل شده است.» پیرمرد نفسی تازه کرد و ادامه داد: «بنابراین علی هم پس از پیامبر مولای ماست... .» در چشمانش درخشش خاصی دیده میشد. چهرهاش سرخ شده و به هیجان آمده بود. بعد به حالتی که گویا ناگهان خشم و حزن بر او هجوم آورده باشد، گفت: «تو میدانی که با این وجود این امت پس از پیامبرشان با خانواده و چه کردند؛ و عزیزترین اعضای خانوادهاش را ... » سرفه امانش را برید. من با چشمان متعجب به او خیره شده بودم. هیچ چیز نمیتوانستم بگویم. جز این که به سرعت به طرفش رفتم و کمی آب در کاسه ریختم و به دستش دادم. با چشمان سرخش نگاهی به من انداخت و گفت: «این قوم نه تنها با برادرش علی بارها جنگیدند بلکه در نهایت او را کشتند، به نوههایش نیز رحم نکردند: همین شامیان بودند که دو سید جوانان اهل بهشت را که رسول روی دو پای خود قرار میداد و میگفت: خدایا، تو میدانی که من این دو را دوست دارم پس دوستشان بدار ...)؛ یکی پس از دیگری ...» باز نتوانست حرفش را تمام کند. مدتی طول کشید تا تعادل خود را باز یافت. کتابش را گشود و گفت: «فرزندان علی(علیه السلام)، فرزندان فاطمه هم هستند. فاطمهای که پیامبر دربارهاش فرمود: فاطمه پارهای از وجود من است. هر کس او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است. پیرمرد با صدای گرفته ادامه داد: «پیش از آن که بر علی برادر پیامبر ستمها روا دارند، نیز با پیامبر رفتار خوبی نداشتند: ابوبکر از پیامبر خدا اجازه حضور خواست. در این هنگام صدای دخترش عایشه را شنید که با صدای بلند به پیامبر میگفت: به خدا سوگند، میدانم علی نزد تو از پدرم محبوبتر است... . » مدتی به سکوت گذشت. نمیدانستم چه بگویم. در دلم اندیشههای تازهای شکل گرفته بود. پیرمرد کتابش را در کنار بستر گذاشت و چشمانش را بست. دست دراز کردم و کتاب را برداشتم . اولین حدیثی که به چشمم خورد آخرین شک را در دلم از بین برد: « انس بن مالک میگوید: نزد پیغمبر صلی الله علیه (و آله) پرندهای(بریان شده) بود. حضرت دعا کرد و فرمود: خداوندا، محبوبترین آفریدهات را نزد من فرست تا با من این پرنده را تناول کند. ابوبکر آمد، پیامبر وی را نپذیرفت، عمر آمد حضرت وی را نیز پذیرفت. و علی آمد و به او اجازه ورود داد.» دیگر مطمئن شده بودم. علی محبوبترین آفریده نزد خدا بود. و این حدیث نشان میداد که او از دیگران محبوبتر بود. پس چرا مردم او را با این همه برتری و فضیلت بر دیگران، مولای خود پس از پیامبر قرار ندادند؟! چرا من کنت مولاه فهذا علی مولاه را فراموش کردند؟ چگونه میشود که امت یک پیامبر بر خانواده او چنین ظلمهایی روا دارند؟!! پیامبری که گفته بود ای مردم برای رسالتم اجری نمیخواهم جز آن که به محبت و مودت با خانوادهام رفتار کنید. «علی میفرماید: رسول صلی الله علیه (و آله) من را به یمن فرستاد، به ایشان گفتم: شما مرا به سوی قومی میفرستید که در میانشان قضاوت کنم، آنان سنشان از من بیشتر است. فرمود: به راستی که خداوند قلبت را هدایت میکند و زبانت را(بر حق) استوار میسازد. » آیا کسی که قلبش هدایت شده است، بیشتر سزاوار پیشوایی است یا دیگران؟! آیا فقط به این دلیل که سنش از بقیه قوم کمتر بوده باید او را از این مقام کنار گذاشت؟! اگر این دلیل کافی بود، پیامبر علی را به سوی قومی که مسنتر از او بودند، نمیفرستاد. پیرمرد چشمانش را گشود و نگاهی به من کرد. احساس کردم دارد فکرم را میخواند و میدانم به چه میاندیشم. کتاب را خواست. - «میدانی خداوند در کتابش درباره علی و خانوادهاش چه نازل فرموده؟ ... پس بشنو: بنا به روایت هشام هنگامی که آیه « إنما یرید الله لیذهب عنکم الرّجس أهل البیت و یطهرکم تطهیرا»؛ (همانا خداوند میخواهد رجس و پلیدی را از شما اهلبیت ببرد و کاملا شما را پاک و منزه نماید) نازل شد، رسول خدا صلی الله علیه (و آله) ، علی و فاطمه و حسن و حسین را فراخواند و فرمود: خدایا، اینان اهلبیت من هستند. » چندی بعد از آن روز، پیرمرد فرزانه پس از سالها تحقیق و فعالیت در جهت نشر احادیث نبوی به رحمت خدا رفت. از آن زمان سالها میگذرد و من هنوز در این اندیشهام که اگر این امت درباره امیرالمؤمنین علی]علیه السلام[ آنطور که خدا و رسولش خواسته بودند، رفتار میکردند، چه خونها که ریخته نمیشد و چه حقایق که پایمال نمیگشت. بعدها فهمیدم که برای حفظ آبروی اُمویان، ضرب و شتم نسایی را به خوارج نسبت دادهاند. ولی واقعیت آن است که در آن عصر خوارج نهروان اقتدار و سلطهای در دمشق نداشتند.
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 16:59  توسط شیما الله بیگی
|
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 16:50  توسط شیما الله بیگی
|
![]() شخصی از اهل مدینه خدمت حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام آمد و گفت: یا علی! من تو را دوست دارم و خلیفه سوم را نیز دوست دارم، آیا از نظر عقیده، در سلامت هستم؟ امام پاسخ داد: تو مردی أعوری (کسی که چشم او کج باشد) یا بینائی را انتخاب کن و یا کوری را! یعنی دوست و دشمن را که نمیشود در یک دل جای داد، باید عقیده را سالم ساخت، و حق را یافت و در کنار حق، باطل را کنار زد(۱) پی نوشت: ۱- حدیقة الشیعة، ص ۲۰۲
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 16:39  توسط شیما الله بیگی
|
![]() اصولاً نگریستن به واقعه غدیر به چشم یك امر تاریخى كه قرونى بر آن گذشته است, نگریستن به واقعه غدیر بر خلاف فهم دین است و نیز بر خلاف فهم این واقعه. صورت ماجراى غدیر, یك امر تاریخى است كه 14 قرن بر آن گذشته است, اما محتواى آن چه بوده است؟ بر خود اسلام نیز 14 قرن گذشته است؛ بر دعوتهاى اسلام: دعوت به یكتا پرستی, حریت, عدالت, نماز و زكات و جهات و امر به معروف و نهى از منكر نیز 14 قرن گذشته است, اما اینها حقایق زمانى نیستند, حقایق ابدیند. اینها را با واحد (زمان) نمی توان سنجید, با واحد (انسان) و واحد (حیات انسانی) باید سنجید. و به دیگر سخن, اینها حقایق خداییند كه تا جاودان دگرگونى نیابند, چنانكه قرآن فرموده است: "ولن تجد لسنة الله تحویلا". محتواى غدیر نیز یكى از همین حقایق خدایى و ابدى است, كه تا هر لحظه كه فجر بدمد و طلوعى باشد و روزى آید, حقیقت آن ـ از نظر منطقى الهى باید حكم بر زندگى و زندگیها باشد. اگر بخواهیم در این باره ساده تر سخن بگوییم, یعنى سخنى بگوییم در سطر مسائل ملموس انسانی, باید به كلام دكتر عبدالعزیز الدورى توجه كنیم: تاریخ امت اسلام, یك واحد پیوسته و مربوط به هم است, مانند حلقه هاى یك زنجیر یا بستر یك رود, كه پاره اى از آن, زمینه پاره دیگر است. وضع كنونى امت, نتیجه سیر تاریخى گذشته است, و سرآغاز راه گشایى به سوى آینده. بنابراین, در تاریخ ما هیچ انقطاع و گسستگى وجود ندارد و هیچ پدیدهاى در آن, بدون ریشه و زمینه پیشین وجود نمی یابد. پس براى درك وضع كنونى امت (و اینكه چه علتهایى باعث انحطاط امت شد, و چه چیزهایى هم اكنون موجب پیش افتادن مى شود), باید ریشه هاى فرو رفته در گذشته و روش زندگى امت را در خلال قرون و اعصار پیشین درك كنیم. این سخن بدان معنى نیست كه باید به عقب بر گردیم, نه, بلكه به این معنى است كه باید ذات و هویت امت مسلمان را (با تامل در گذشته, و چگونگى حكومتها وزندگانى ها) بفهمیم و با كنار ریختن پوسته هاى صرفاً تاریخى آن, براى حركت دادن مسلمانان به پیش, یك جنبش سازنده تدارك بینیم. هر امتى دوره هاى انقلابى داشته است. در تاریخ اسلام نیز دوره هاى متفاوتى وجود یافته است. ممكن است تاثیر یك دوره بسیار دور, در وضع كنونى امت, از یك دوره بسیار نزدیك بیشتر باشد... اكنون با توجه به آنچه گفته شد, حتى یك خواننده جوان ـ كه شاید خود را فارغ از این بحثها و چند و چونها تصور كند, یا سرى در این سرها نداشته باشد, یا اطلاعاتى در این مقوله به دست نیاورده باشد ـ مى تواند بفهمد كه این همه اهتمامى كه هم از روزگاران قدیم به مسئله غدیر مى شده است و تاكنون نیز ادامه دارد, از اینجاست. و از اینجاست كه پس از پیامبر اكرم, على بارها بدان احتجاج كرده است . و همین گونه شخصیتهاى اسلامى دیگر, مانند بانوى اكرم فاطمه زهرا, امام حسن مجتبی, امام حسین, عبدالله بن جعفر, عمار یاسر, اصبغ بن نباته, قیس بن سعد انصارى, و حتى عمر و بن عاص و عمر بن عبدالعزیز و مامون عباسى و از اینجاست كه امام محمد باقر و امام جعفر صادق و امام على بن موسى الرضا, (ع), غدیر را مطرح كرده اند و روز غدیر را عید مى گرفته اند و به مردم یادآورى مى كرده اند كه "غدیر" بزرگترین عید اسلام است. ثقة الاسلام كلینی, در كتاب "كافى" روایت كرده است, به اسناد خویش, از حسن بن راشد كه: به امام جعفر صادق گفتم: "فدایت شوم, براى مسلمامانان بجز دو عید (فطر و قربان) عید دیگرى هست؟" فرمود:"آرى اى حسن! عیدى است از این دو برتر وبالاتر". گفتم: "آن عید كدام است؟" فرمود: "روز نصب امیرالمومنین به پیشوایى امت". نیز فیّاض بن محمد بن عمر طوسی, به سال 259, در حالى كه به90 سالگى رسیده بوده است, جریان روز غدیرى را شرح داده است كه در آن روز, به حضور امام ابوالحسن على بن موسى الرضا(ع) رسیده است. فیاض بن محمد طوسى گوید: در آن روز غدیر, دیدم كه امام رضا, جمعى از دوستان خود را براى صرف غذا نگاه داشته بود. به خانه هاى آنان طعام و هدیه و جامه حتى انگشترى و موزه(کفش) فرستاده بود. سر و وضع دوستان و خدمتگاران خود را تغییر داده بود. در آن روز با وسایل پذیرایى تازه ـ غیر از آنچه در دیگر روزها در خانه امام به كار مى رفت ـ از آنان پذیرایى مى شد, و امام همواره فضیلت و عظمت آن روز را و سابقه دیرینش را در تاریخ اسلام شرح مى داد در اینجا كه سخن در استدلال و استشهاد به حدیث غدیر است و جریان نصب امیرالمومنین على بن ابیطالب (ع) به امامت و خلافت, به دست خود پیامبر اكرم (ص), و در حضور120 تن مسمان, آن هم در میان راه و در دل بیابانى تفتیده و در شرایطى مهم, ممكن است این سوال براى برخى پیش آید كه چرا در روز سقیفه كه جریان به خلافت رسیدن خلیفه اول, ابوبكر بن ابى قحافه, پیش آمد, خود امام به حدیث غدیر استشهاد نكرد؟ پرستش شیخ سلیم بشرى مصرى (نامه 101) خوب است این پرستش و پاسخ آن را, از زبان دو عالم بزرگ سنى و شیعه بشنویم. این دو عالم, یكى شیخ سلیم بشرى مالكى مصرى شبرخیتى (1248 ـ 1335 ه'.ق) است, از عالمان بزرگ مصر در سده اخیر, كه دو بار به ریاست الازهر رسید. و دیگرى, مصلح علامه سید عبدالحسین شرف الدین موسوى عاملى لبنانى (1290 ـ 1377) از بزرگان علما و مراجع و مصلحین و فقه اى اجتماعى و آزادیخواه شیعه. میان این دو عالم مسلمان, 112 نامه, در مسائل دقیق دینى و ایدئولوژیكى اسلامى ردوبدل شده است. نامه هاى شیخ سلیم شبرى نوعاً به صورت پرسش است و طرح موضوع, و نامه هاى شرف الدین پاسخ و توضیح. البته در آخرین نامه هاى سلیم بشرى, به یك سلسله اعترافات بر مى خوریم در برابر حقایقى كه سید شرف الدین ابراز داشته است. این نامه ها, بجز نثر بلیغ و بلندى كه دارد و نمونه عالى بلاغت عربى است, حاوى بسیارى از حقایق اسلام است, با بیانى روشن و منطقى و جذاب. مجموعه این نامه ها كتاب كم مانند "المراجعات" را پدید آورده است, كه متن عربى آن تاكنون بارها به چاپ رسیده است و به چند زبان نیز گردانیده شده است. شیخ سلیم بشرى, در نامه 101, با اشاره به پذیرفتن حقایقى كه شرف الدین در نامه هاى پیشین بر او عرضه داشته است چنین مى گوید: حقیقت محض آشكار شد, خدا را شكر. تنها یك چیز مانده كه ناشناخته است و من از آن تصور روشنى ندارم. آن را با تو در میان مى گذارم تا پرده از آن برگیرى و علتش را بازگویی. چرا امام, در روز سقیفه, با ابوبكر و بیعت كنندگان با او, به نصوصى (احادیث صریحى) كه درباره خلافت او بود, و شما شیعه همواره تكیه تان بر این نصوص است, استدلال نكرد؟ آیا شما شیعه, از خود علی, بهتر از این امور خبر دارید؟ همه مردم مى دانند كه امام و دیگر دوستانش, از بنى هاشم و غیر بنى هاشم, در بیعت با ابوبكر حضور نداشتند و پا به سقیفه نگذاشتند. آنان از سقیفه و آنچه در سقیفه مى گذشت دور بودند. آنان با همه وجودشان سر گرم مصیبت بزرگ بودند: مرگ پیامبر, و به وظیفه واجب و فوری, كفن و دفن پیامبر (ص) پرداخته بودند. و جز به این حادثه به چیزى نمىاندیشیدند. از طرف دیگر, تا آنان مشغول جمع كردن بدن پیامبر و اداى مراسم نماز و دفن او بودند, مردم سقیفه كار خود را كردند و مسئله بیعت با ابوبكر را سر و صورت دادند. و از باب رعایت احتیاط و دور اندیشی, در برابر هر نظر یا حركت مخالف, كه باعث درهم ریختن تشكیلاتشان مى شد, متفقاً ایستادگى مى كردند. ![]() بنابراین, على كجا بود و سقیفه كجا؟ على كجا بود و ابوبكر كجا؟ على كجا بود و بیعت كنندگان با ابوبكر كجا؟, تا بتواند براى آنان استدلال كند. و پس از آنكه جریان سقیفه راه افتاد و زمام امور را آنان به دست گرفتند, شد آنچه شد, از سویى زیركى كردند و از دیگر سو قلدرى و خشونت نشان دادند. و چنان شد كه نه على و نه غیر علی, هیچ كس نمى توانست به حیث استدلال كند. كسى گوش شنیدن یا امكان انعطاف به طرف مضمون حدیث نداشت؟ آیا در زمان ما, چند نفر مى توانند با كسانى كه قدرت را در دست دارند درافتند, به طورى كه قدرت آنان را از میان بردارند و دولتشان را سرنگون كنند؟ و آیا اگر كسى قصد چنین كارى داشته باشد آزادش مى گذارند؟ هیهات, هیهات. و اكنون تو گذشته را با زمان حاضر بسنج, كه مردم همان مردمند و زمانه همان زمانه است. از اینها گذشته, على در آن روز, براى استدلال و استشهاد, نتیجه اى نمى دید جز بر پا شدن فتنه و آشوب و در آن شرایط (كه اسلام دوران نخستین خویش را مى گذرانید و نهال دین تازه كاشته شده بود), ترجیح مى داد كه حق او ضایع شود اما شر و آشوبى برپا نگردد. على بخوبى متوجه خطرهایى بود كه دین اسلام و كلمه (لا اله الا اللّه) را تهدید مى كرد. در واقع, على بن ابیطالب در آن ایام به مصیبتى گرفتار شده بود كه احدى بدان گونه مصیبت گرفتار نشده است, زیرا بار دو امر بزرگ بر دوش على سنگینى مى كرد: یكى خلافت اسلام, با آنهمه نص و وصیت و سفارشى كه از پیامبر درباره آن رسیده بود, و اینهمه, متوجه على بود و در گوش او فریاد مى كشید و با شكوهاى دلگداز و جگر خراش او را به شور و حركت فرا مى خواند. دوم آشوبها و طغیان هایى كه ممكن بود منتهى شود به از هم پاشیدن جزیرة العرب و مرتد شدن اعراب نو مسلمان, و ریشه كن شدن اسلام و مى دان یافتن منافقان مدینه و دیگر اعراب منافق و دو رویى كه به نص قرآن, اهل نفاق و دو رویى بودند و كافر ماجراتر و نفاق پیشتر از هر كس دیگر بودند و از هر كس دیگر دورتر بودند از فهم و هضم حدود احكام خدا و اینان با از میان رفتن پیامبر (ص) قوت یافته بودند. آرى مسلمانان در آن روز, پس از رحلت پیامبر, مانند گلهاى بودند سیل زده, در شبى زمستانى, گرفتار شده میان گرگهاى خونخوار و حیوانات درنده و مسیلمه كذاب و طلیحة بن خویلد و سجار بن حرث, و رجاله هایى كه دور و بر اینان گرد آمده بودند و براى محو اسلام و مسلمین پاى مى فشردند. علاوه بر این, دو امپراطورى روم و ایران, در آن روزگار, در كمین اسلام بودند. و به جز اینها همه, ده ها مانع و مشكل دیگر بود كه همه در حال كین توزى با محمد و خاندان محمد و اصحاب محمد بودند و براى گرفتن انتقام خود از اسلام (كه همه اعتبارات اشرافى و امكانات مختلف استثمار را نابوده كرده بود), به هر وسیله اى دست مى زدند. مى خواستند اسلام را براندازند و ریشه اش را بكنند. و در راه این مقصود, با نشاط و شتاب گام بر مىداشتند. چون مى دیدند كه با مرگ رهبر اسلام, براى كارشكنى و تخریب فرصت خوبى پیش آمده است. از این رو مىكوشیدند تا این فرصت را مهار كنند و از بى سرپرست شدن مسلمانان, پس از استقرار یك نظام داخلى, بهره گیرند. آرى, در چنین شرایطی, على بر سر دو راهى بزرگ رسید. و طبیعى بود كه مانند على بن ابیطالبی, حق خلافت خویش را فداى اسلام و مسلمین كند و چنین هم كرد. نهایت براى اینكه نظریه خلافت حقه اسلام را, كه خلافت خودش بود, حفظ كند و در برابر كسانى كه حق اسلامى خلافت را از او سلب كردند موضعگیرى لازم را كرده باشد ـ البته آن هم باز به صورتى كه شق عصاى مسلمین نشود و فتنه برنخیزد و فرصت به دست دشمن داده نشود ـ براى این مقصود, در خانه نشست و بیعت نكرد, تا اینكه او را بزور ـ اما بى خونریزى ـ از خانه به مسجد آوردند. در صورتى كه اگر على خود به پاى خود براى بیعت رفته بود, حجتى براى خلافت او نمی ماند و براى شیعه (و هر طالب حقّى) برهان حق آشكار نمى گشت. اما على با این روش خود, دو كار كرد: هم اسلام را حفظ كرد و هم صورت شرعى خلافت حقه اسلام را نفراموشاند. و چون نگریست كه در آن روز و آن شرایط, حفظ اسلام و خنثى كردن فعالیتهاى دشمنان اسلام, متوقف است بر عدم درگیرى او (با سران امت), چنین كرد و با خلافت سقیفه در نیاویخت. و این همه براى حفظ امت بود, و حراست شریعت, و نگهداشت دین, و چشمپوشى از مناصب خویش براى خدا, و اداى امرى كه شرعاً و عقلاً بر او واجب بود, یعنى علم به اهم (حفظ اسلام و مسلمین) و ترك مهم (حفظ خلافت حقه), در مرحله اى كه دو تكلیف تعارض كنند. این است كه شرایط و محیط آنروز, نه به على اجازه مى داد كه شمشیر در میان مردم گذارد, و نه جامعه آن روز مدینه را ـ جامعه نو مسلمانان را ـ زیر ضربه هاى استدلال و سخنرانى و تكفیر و تخطئه آ خرد و منزلزل و متشنج سازد. و با این همه كه گفتیم, على و اولاد على و عالمان شیعه, از آن روز تا امروز, همواره با روشى حكیمانه, احادیث وصایت را ذكر كرده اند و نصوص روشن نبوى را در این باره نشر داده اند. چنانكه بر مردم آگاه پوشیده نیست. والسلام در اینجا عبارت این سید شریف علوی, و عالم بزرگ و مجاهد شیعى, كه مقام او در بیان حقایق آل محمد و مبانى تشیع, مورد قبول همه است, این است : و مع ذلك فانه (علیاً) و بنیه, و العلماء من موالیه, كانوا یستعملون الحكمة فى ذكر الوصیة, و نشر النصوص الجلیة... و بدین گونه شرف الدین, به این حقیقت اشاره مى كند كه خود امام على و دیگر امامان و عالمان شیعه, در مورد یاد كردن حق خلافت و خلافت حق, همواره حكمت را رعایت مى كردند و با به كار بردن فرزانگى و هوش و درایت, در آن باره سخن مى گفتند. مصالح اسلام و مسلمین و مصالح خود حق را در نظر مى گرفتند و هم شرایطى زمانى و مكانى و دیگر مقدمات و مقارناتى را كه رعایت آنها براى نشر حق و تربیت مردم بر پایه مبانى حق لازم است. این حالت در بزرگان معاصر, از جمله خود صاحب (الغدیر) نیز مشاهده مى شد. بنابراین, آیا درست است كه عدهاى اشخاص گوناگون, با صلاحیت و بى صلاحیت, با سواد و بیسواد, وارد به قضایا و غیر وارد و ناآشنا به مسائل زمان و نسل و سیاست دنیاى اسلام, مولف سطحی, روضه خوان و از اینگونه اشخاص, به نام دفاع از امامت و نشر مبادى والاى تشیع و تفهیم مقام ولایت و... وارد معركه شوند و خود را صاحب ولایتى بدانند و از منبر و تالیف استفاده كنند و هیچ حكمتى را در نظر نگیرند... این كارها, جز انحطاط بخشیدن به ذهن دینى جامعه و تبدیل كردن ایدئولوژى عالى تشیع به یك سلسله مسائل از هم گسسته و بى حكمت, هیچ نتیجه ندارد. و چه بسا باعث تزلزل اركان معنویت شود. خدا خود جامعه را از نتایج سوء اعمال دانسته یا ندانسته اینان نگاه دارد. این بود سخنى كوتاه درباره اهمیت جوهرى واقعه غدیر. و خلاصه اینكه درست است كه اكنون سالها از این واقعه گذشته و تاریخ سیر خویش را كرده است, اما این حقیقت از چند نظر, براى هر مسلمان, در هر روز, مطرح است, از جمله از نظر عقیده دینی, چه حقیقت غدیر, براى مسلمانى كه به پیامبر ایمان آورده است و مى خواهد از گفته ها و دستورهاى پیامبر پیروى كند و سنت پیامبر را عملى سازد و هیچیك از خواسته ها و ارشادات او را ترك نكند, تا دامنه رستاخیز مطرح است, و جزو حقیقتى است كه همواره با خورشید طلوع مى كند و در متن لحظه ها تكرار مى شود. از نظر عملى و اجتماعى و پیدا كردن خط مشى سیاسى ـ دینى در راه مبارزات انسانى و ضد استعمارى ـ كه امروز یگانه وظیفه اهل قبله است ـ نیز چنین است. چرا؟ چون از نظر اجتماعات انسانى و اسلامی, اگر مفهوم غدیر, جدیت خویش را در اذهان و افكار بازیابد, به بازسازى موفق خواهد گشت. و از این رهگذر مى توان جوامع اسلامى را متوجه یك وحدت جوهرى و حكومت راستین اسلامى كرد, حكومتى مسانخ با حكومت معصوم. به عبارت دیگر, اگر امروز, روز غدیر (18 ذیحجّه) سال 10هجرى نیست, و على بن ابیطالب در میان ما نیست, و ما در آن روز نبودیم و در حضور پیامبر با او بیعت نكردیم, اما به حكم مبانى دینى و اسناد متواتر و قطعى اسلامى سنّى و شیعی, مسلمانان باید, هم اكنون, در سطر رهبرى, به دنبال خواسته پیامبر روند, خواسته پیامبر در این روز. و آن خواسته بیعت با رهبریى است مسانخ رهبرى على .و اطاعت از آن.
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 16:28  توسط شیما الله بیگی
|
![]() مقدمه پخش بیست و دومین قسمت سریال "یوسف پیامبر"، بهانه ای خجسته به دست داد تا بار دیگر با تدبر درآیات کتاب الهی، کام جانمان را با شکربارترین سوره قرآن شیرین کنیم. این سریال که با کارگردانی "فرج الله سلحشور" فیلمساز نام آشنای عرصه سینما و تلویزیون، روی صحنه می رود، با تمام حرفها و حدیثهای له و علیه و با اعتراف به اینکه هیچ اثرهنری و صنعت بشری تمام عیار و کامل نیست، اثری در خور ستایش، مخاطب پسند، و با لحاظ امکانات و بضاعت سینمایی کشورما تا حدود زیادی مقبول وموفق است. اما نظر به رسالت گرانی که این سریال بر دوش دارد باید گفت "یوسف پیامبر" نیز مثل هر سریال تاریخی و دینی دیگر، بری از یک سلسله انتقادها و ایرادها به خصوص در حوزه پیام رسانی، داستان پردازی و سناریونویسی نبوده و نیست. البته اظهار نظر در خصوص جنبه های فنی و سینمایی سریال یاد شده، همچون جلوه های بصری، صحنه آرایی، لوکیشن ها ، میزانسن ها(1)، افکتهای رایانه ای و نظایر آن مجالی فراختر از این مقال می طلبد؛ مضاف بر اینکه نگارنده نیز برعدم اهلیت خود برای ورود به چنین عرصه هایی کاملا معترف است. آنچه از راقم این سطور به عنوان کارشناس معارف دینی، انتظار می رود؛ تحلیل و بررسی محتوایی سریال ازمنظر دینی و خاستگاه قرآنی است .
پیش از ورود به اصل بحث، تذکار دو نکته ضروری می نماید: یکم اینکه اگر ازخامه این کمترین، نقد و نظری بر این سریال می رود هیچگاه به معنای نادیده انگاشتن زحمات پر رنج عوامل پیدا و پنهان تولید این سریال نبوده و نیست. دوم آنکه نوشتار حاضر صرفا ناظر به قسمت اخیر فیلم یاد شده است و میزان اقبال و عنایت خوانندگان عزیز می تواند سبب ساز طرح نقد و بررسی کلی تر یا استمرارآن گردد.
فاصله یوسف سیما تا یوسف قرآن به عقیده ما کارگردان محترم"یوسف پیامبر" در قسمت اخیر این سریال، به رغم دغدغه دینی وخلوص نیتی که دارد؛ چنانکه باید نتوانسته به روایت قرآن وفادار باشد گواینکه این سخن درباره برخی قسمتهای پیشتر نیز به گونه ای دیگر قابل تعمیم است. توضیح مطلب اینکه بر مبنای روایت قرآن، یوسف پیامبر بری از هرگونه خطا، اشتباه و نسیان است چه اینکه او در زمره مخلصین(به فتح لام) است(2) و شیطان به هیچ روی بر مخلَصین چیرگی ندارد(3). این در حالی است که در قسمت اخیر این سریال مشاهده شد که یوسف پیامبر به دلیل غفلت و فراموشی یاد خدا، دست توسل به دامن غیر خدا درزده، نجات و رهایی خویش را از کسی دیگر(عزیز و بزرگ مصریان) می جوید. به نظر می رسد کارگردان محترم در پرداخت این قسمت از ماجرای حضرت یوسف علیه السلام، منابع دیگری چون نوشته های اهل کتاب یا پاره ای روایتهای مرفوعه و ضعیف السند را - که در آثار برخی از مفسران مسلمان آمده است – اصل و مبنای کار خود قرار داده است. ![]() این مسأله، اما درست برخلاف اظهار نظرایشان مبنی بر طراز قرار دادن منابع متقنی همچون تفسیر گرانسنگ"المیزان" در تولید این سریال می باشد.(4) البته با توجه به اختصار داستان حضرت یوسف علیه السلام در قرآن، این انتظار نابجاست که کارگردانی بتواند با دیدگاهی حصرگرایانه و صرفا با تکیه بر متن ومنبعی واحد، فیلم وسریالی چنین طولانی (45 قسمت) بسازد اما حداقل می توان توقع داشت آنجا که پای اعتقاد دینی توده مردم در میان است برای طرح مسأله خطیری چون عصمت پیامبران، اندکی محتاطانه تر قدم برداشته مبادا از نص صریح قرآن وسنت اصیل فاصله گرفته شود.
باری! به اصل بحث بازگردیم؛ در تفسیر آیه شریفه" وَ قَالَ لِلَّذِى ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِّنْهُمَا اذْكُرْنىِ عِندَ رَبِّكَ فَأَنسَئهُ الشَّیْطَنُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فىِ السِّجْنِ بِضْعَ سِنِین" (5) دو دیدگاه عمده وجود دارد که اکثر قریب به اتفاق مفسران یکی از این دو قول را برگرفته اند.
دیدگاه اول: عده ای بر این باورند که ضمیر در کلمات " فَأنسَهُ" و" رَبِّهِ" به یوسف بر می گردد. بر مبنای این انگاره، تفسیر آیه شریفه این می شود که حضرت یوسف به یکی از آن دو که می پنداشت اهل نجات است (ساقی) توسل کرد و گفت: "نزد آقای خود از من یاد کن"، چرا که شیطان یاد خدا را از خاطر یوسف برد و به جای توسل به خالق به مخلوق خدا متوسل شد ودر نتیجه این فراموشی و غفلت کمتر از ده سال دیگر در زندان ماند. تفسیر "مجمع البیان" (ج12، ص322) از میان تفاسیر کهن و تفسیر "هدایت" (ج1، ص345)در زمان معاصر، و برخی تفاسیر روایی نظیر الدر المنثور فی تفسیر المأثور( ج4، ص 21)، تفسیر قمی( ج1، ص345) و تفسیر عیاشى( ج 2، ص 177) بدین قول گراییده اند.
دیدگاه دوم: به عقیده برخی دیگر، عبارت " وَ قَالَ الَّذِى نجََا مِنهُْمَا وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّة .."(6)در سه آیه بعد، شاهد بر این مدعاست که ضمیر در هر دو کلمه یاد شده، به زندانی آزاد شده(ساقی شاه) بر می گردد. بر مبنای این قول، تفسیر آیه این می شود که یوسف به رفیق زندانی خود که اهل نجات بود متوسل شد و از وی خواست تا نزد عزیز مصر از یوسف یاد کند اما شیطان شخص ناجی را دچار نسیان کرد و در نتیجه این فراموشی، حضرت یوسف حدود 7سال دیگر در زندان درنگ کرد. صاحب تفسیر المیزان(ج11، ص 181)، تفسیر "الأمثل فی تفسیر كتاب الله المنزل"( ج7، ص: 212)، أطیب البیان( ج7، ص: 202)، احسن الحدیث(ج5، ص 127) و اغلب تفاسیر معاصر، دیدگاه اخیر را پذیرفته اند. علامه طباطبایی در تفسیر المیزان پس از تفسیر آیه مزبور در ضمن بحثی روایی بر آن است که اغلب روایت هایی که به پیامبر یا اهل بیت(علیهم السلام) نسبت داده می شود مبنی بر اینکه یوسف علیه السلام دچار خبط و خطا شد و به جای توسل به خدا، دامن مخلوق را گرفت و... بر خلاف نص صریح قرآن است.
ممکن است این سوال مطرح شود که به هر حال عبارت " اذْكُرْنىِ عِندَ رَبِّكَ " حاکی از آن است که یوسف علیه السلام به غیر خدا متوسل شد و این منافی با مقام توحید وشرک به خداست. از نظر مرحوم علامه، توسل به اسباب در صورتی شرک انگاشته می شود که آدمی صرفا به آن اسباب و علل تکیه واعتماد ورزد ولی اگر کسی اسباب طبیعی را در طول علت حقیقی اشیاء بداند نه تنها شرک نیست که عین توحید است زیرا حق تعالی خود می فرماید: یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ...(7) اینک جای این سوال باقی است که کارگردان محترم سریال یوسف پیامبر تا چه اندازه توانسته است به نص قرآن و تفاسیری چون پی نوشت ها: 1- میزانسن یعنی: به صحنه آوردن یک کنش؛ و اولین بار به کارگردانی نمایشنامه اطلاق شد. نظریه پردازان سینما، که این اصطلاح را به کارگردانی فیلم هم تعمیم داده اند، آن را برای تاکید برکنترل کارگردان بر آنچه که در قاب فیلم دیده می شود به کار می برند. 2- إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِینَ(یوسف/24) یوسف از بندگان مخلص ما بود! 3- حجر/40 4- ایشان در مصاحبه خود با سایت سیما فیلم اظهار داشته که طراز ما در «یوسف پیامبر» تفسیر المیزان بوده است. 5- یوسف/42؛ و به آن یکی از آن دو نفر، که میدانست رهایی مییابد، گفت: «مرا نزد صاحبت [= سلطان مصر] یادآوری کن!» ولی شیطان یادآوری او را نزد صاحبش از خاطر وی برد؛ و بدنبال آن، (یوسف) چند سال در زندان باقی ماند. 6- یوسف/45؛ و یکی از آن دو که نجات یافته بود -و بعد از مدتی به خاطرش آمد- گفت: «من تأویل آن را به شما خبر میدهم؛ مرا (به سراغ آن جوان زندانی) بفرستید!» 7- مائده/35؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید! و وسیلهای برای تقرب به او بجوئید!
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 16:22  توسط شیما الله بیگی
|
|
|